کلاس سوم دبستان شده بودم.مادرم که روحش شاد باشه گفت :امسال دیگه خانم شدی باید چادر بپوشی .گفتم من که چادر ندارم گفت اینم هدیه ی منه به دختر خوبم.باز کردم و دیدم یه چادر با زمینه ی سفید و گل های قرمز ریز
خیلی زیبا بود.کیفمو می انداختم روی دوشم و چادرم هم که کش داشت رو سر می کردم و ساندویچ خوشمزه ی نون وپنیر مامان.
یادم نمیاد هیچ وقت بهم تعرض شده باشه
یادم نمیاد لات و الوات های بیکار بهم متلک گفته باشند
یادم نمیاد کسی افتاده باشه دنبالم
یادم نمیاد مزاحمم شده باشند
این نیست مگر حریم امنی که چادر برام ساخته.دوسش دارم و می بوسمش
هدیه ی حضرت زهراست به ما خانمها
دختره با گریه و زاری می رسه خونه می گه پسره تو خیابون فحش زشت داد بهم یا ...
بعد ظاهرشو می بینی موها اویزون،مانتو تا ناف باز.هرهروکرکرشم خیابونو برداشته .عین بچه مهدکودکی ها لب و لوچشو غنچه می کنه بعدم انتظار داره همه بهش احترام بزارن و تا کمر براش خم بشن...
ما را در سایت حسودی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 53