به نام خدا
دفترچه ی دکتری رو از سایت دان کردم ودارم مطالعه می کنم.فکرم به هزار جا می ره.یکیش به خواب دیشبم.خواب دیدم ختم پدربزرگ مادریم که دوسال پیش به رحمت خدا رفته بود هست و و همه جمع بودن و می گفتن و می خندیدن.منم تو جمعشون بودم.با تعجب از خودم می پرسیدم اخه این چه مجلس ختمیه؟!همه انگار اومدن سور عروسی و هرهروکرکرشون برپاست چرا؟ مامانمو یه نظر دیدم.سخت مشغول صحبت با خواهرش که خالم باشه بود.انگار منو نمی دید!! منم همش نگران بودم بچه هامو گم نکنم...همه لباس سفید پوشیده بودن چرا؟!
توقسمت شرایط پذیرش نوشته اگه مقالات پژوهشی نوشته باشید یا کتابتون چاپ شده باشه امتیاز محسوب می شه و درصد کمتری از امتحان کتبی براتون لازمه
یک مار سبز کمرنگ مایل به زرد دنبالم کرده بود...خوابمو می گم...هم دنبال من هم خواهرم.اما وقتی برمی گشتم نمی دیدمش...شوهر خواهرم اومد و خودشو حصار کرد و اون ماره هم پاشو نیش زد اونم فوری با دهنش زهرشو دراورد...تو خواب به بابا زنگ می زدم که بهش اطلاع بدم گوشیش قطع بود...
حس عجیبیه که توی خواب هم بابا به دادم نرسید...
به فکر بستن ساک و چمدون مسافرتم ...چادرو خرت وپرتا رو مرور می کنم که یادم نره ...بیداریمو می گم
دوباره چشمم می افته به پی دی اف دفترچه ی دکترا
ازمون اردیهشته.کتابایی که باید بخونم رو نگاه میندازم.حس می کنم اصلا حالشو ندارم.اخه پایان نامه ی این یکی ارشدم هنوز مونده...
با خودم می گم اخه چطور بدون پشتوانه ی علمی برم سراغ مدرک بعدی!!؟؟
حس می کنم دارم مثل بادکنک ، بزرگ و تو خالی می شم...
دوباره حواسم می ره سراغ صحبتهایی که با خواهرم کردم دیروز...اخه نگرانش بودم.یه جور بی حس و حال بود .
از فامیلا که تو روضه ی مادرشوهرش جمع بودن برام می گفت و از اینکه دخترداییم با سه تابچه رفته خونه باباش..باتعجب بهش گفتم اونا که عاشق و معشوق بودن!می گفت ظاهرو حفظ می کردن
باورم نمی شد.دلم به حال بچه هاش سوخت..
دوباره منابع دکتری رو ورانداز می کنم.اخه کی حوصله ی خوندن این همه کتابو داره تا اردیبهشت؟!
یعنی سال 98 برنامه ی زندگیمو چطور تنظیم کنم که اخر عمرم از خودم نپرسم تو چهل سالگی داشتی چه غلطی می کردی؟!!
پ.ن
اینجایی که بهش کوچ کردیم دادن فرشاشونو شستن.پریشب از زیرپامون دراوردن و دادن قالیشویی...یاد خونه زندگیم می افتم که هنوز خونه تکونی نشده. ..
یک نفر می خواد باهام یک داستان عاشقانه رو شروع کنه .معلومه خیلی هم دست پروبا کوله پشتی سنگینی اومده.لیسانسه هست اما ادعاش زیاده.تو دلم براش می خندم اما این پاها رو که نگاه میندازم میبینم اصلا حال حتی یک قدمو نداره.ته دلم یک رویای شیرینو باهاش مرور می کنم که اومده پشت درو منتظرمه که لباس بپوشمو باهاش برم.لباسای کوهنوردی تنشه.منم کفشای کوهنوردیمو می پوشمو با یک لبخند که تو اسمون سرد تبدیل به بخار می شه ،دستمو بهش می دم و می گم بزن بریم عزیز...بعد تصور می کنم که از کوه داریم میریم بالا..هر قدم که جلو می زنه سرشو برمی گردونه و می گه دستتو بده به من پاتو بزار جای پای من ..به چشماش خیره می شم و در حالیکه لبامو فشار می دم می گم چشم سعیمو می کنم...یه جا از کمر کوه رسیدیم که داریم چایی رو از فلاسک می ریزیم تو لیوان های استیل دسته دارو چایی می خوریم.گاهی به منظره ی شهر نگاه می کنیم و گاهی بهم خیره می شیم و لبخند میزنیم و یه هورت چای داغ ...چه رویای قشنگی...
حسودی...
ما را در سایت حسودی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 68